عصر آنروز، روز نامه نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟
روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:
امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم !!!!!
Life it seems will fade away
زندگي انگار کمرنگتر و کمرنگتر ميشود
Drifting further every day
هر روز بيشتر دستخوش پيشامد ميشود
Getting lost within myself
از درون گم گشته ام و سر گردان
Nothing matters no one else
ديگر هيچ چيز و هيچ کس اهميتي ندارد
I have lost the will to live
اراده زيستن را گم كرده ام
Simply nothing more to give
حقيقتآ چيزي براي بخشيدن ندارم
There is nothing more for me
هيچ چيز ديگري برايم باقي نمانده
Need the end to set me free
باشد که مرگ بگشايد بند را از دست و پاي من
Things not what they used to be
ديگر مانند گذشته ها نيستند
Missing one inside of me
در درونم احساس كمبود كسي را ميكنم
Deathly loss this can't be real
گمگشتگي مرگبار، اين نميتواند واقعي باشد
Can't stand this hell i feel
انگار توان درک اين جهنم را ندارم
Emptiness is filling me To the point of agony
رسيده ام تا سر حد درد و رنجي توان فرسا
Growing darkness taking dawn
تاريك شدن نيازمند پيروزي بر سپيده دم است
I was me, but now he's gone
روزگاري خود بودم، اما اينك او رفته است
No one but me can save myself, but it's too late
هيچ کس جز خودم نميتواند ناجي ام باشد ولي ديگر دير شده
Now I can't think, think why I should even try
ديگر توان انديشه نيست انديشيدن به اينکه چرا حتي بايد سعي مي کردم كه زنده بمانم
Yesterday seems as though it never existed
گذشته آنگونه به نظر ميرسد كه انگار اصلآ وجود نداشته
Death greets me warm, now I will just say goodbye
مرگ به گرمي به استقبالم مي آيد اينک تنها ميگويم بدرود![]()
زندگي تفسير سه کلمه است : خنديدن .... بخشيدن .... و فراموش کردن .... پس.... بخند .... ببخش .... و فراموش کن
آیا دقت کرده اید که افراد به دلایل مختلف گریه می کنند.به هرحال گریه ممکن است از روی عجز و ناتوانی باشد یا برای فرد مفید و سازنده.وقتی گریه ای که می گویم مفید است به سراغ آدم می آید انگار حرفهای زیادی برای گفتن دارد.انگار لطف خداوند به بنده اش است که بوسیله گریه می خواهد دری به سوی ناشناخته برای او باز کند.پس گریه موهبتی است الهی به انسانهایی که حساسیت خود را به حقیقت حفظ می کنند.
