تبليغاتX
safare b enteha
یک لحظه آرامش

 

 

زندگی یک راز است، نه یک پرسش نه معمایی برای

 

حل کردن، نه پرسشی برای پاسخ گفتن ، بلکه رازی برای

 

زندگی کردن، رازی برای عشق ورزیدن،

 

رازی برای رقصیدن.

نوشته شده توسط نیایش در ساعت 1:41 | لینک  | 

صداي تو مرا دوباره برد
به کوچه هاي تنگ پابرهنگي
به عصمت گناه کودکانگي
به عطر خيس کاهگل
به پشت بام هاي صبح زود
                                    در هواي بي قراري پائیز
به خوابهاي خوب دور
به غربت غريب کوچه هاي خاکي صبور
به کرکهاي خط سبزه
                           بر لب کبود رود
به بوي لحظه هاي هرچه بود يا نبود

به نوجواني نجيب جوشش غرور
                         روي گونه هاي بي گناهي بلوغ
به لحظه ي نگاه ناگهانگي
به آن نگاه ناتمام
به آن سلام خيس ترسخورده
                    زير دانه هاي ريز ريز ابتداي دي
به بوي لحظه هاي هرکجاي کي!

به سايه هاي ساکت خنک
به صخره هاي سبز در شکاف آفتابگير کوه
به هرم آفتاب تفته اي
که بي گدار
              با تمام تشنگي
                                   به آب مي زنيم

به عصرهاي جمعه اي
که با دوچرخه هاي لاغر بلند
تمام اضطراب شنبه هاي جبر را
                                          رکاب مي زنيم

به بوي لحظه هاي بي بهانگي
که دل به گريه ها و خنده هاي بي حساب مي زنيم
به «آي روزگار...»هاي حسرت دروغکي
غم فراغ دلبر به خواب نديده ي هميشه بي وفا
به جور کردن سه چار بيت سوزناک زورکي

به رفت و آمد مدام بادها و يادها
سوار قايقي رها
به موج موج انتهاي بي کرانگي
دوار گردش نوار...
مرور صفحه ي سفيد خاطرات خيس...

صدا تمام شد!
سرم به صخره ي سکوت خورد...

                              -آه بي ترانگي!

نوشته شده توسط نیایش در ساعت 1:32 | لینک  | 

 

تصور کنید در جایی تاریک زندگی می کردید و حق استفاده از روشنایی آفتاب و آبی آسمان فروشی بود و هر که ثروتمند تر بود بهره بیشتری می برد.

آنگاه ثروتمند کسی بود که می توانست به آسمان نگاه کند و از گرمای آفتاب لذت ببرد. ثروتمند کسی بود که می توانست زیر باران قدم بزند و نوازش نسیم را بر گونه های خود احساس کند . کوهستان را نگاه کند. پرواز پرندگان را . آنگاه شاید دیدن و بوییدن یک گل سرخ شگفت انگیز ترین تجربه ی آدمی می بود...

تصور کنید عشق و دوستی خریدنی بود . آنگاه برای خریدن یک دوست چقدر می پرداختید ؟ اگر اکنون بخواهید روی عزیزان خود و کسانی که به آنها عشق می ورزید قیمتی بگذارید چه بهایی برای آنها تعیین می کنید ؟ آیا اگر آنها خریدنی بودند حتی پول دار ترین انسانها هم قادر به به دست آوردن این همه می شدند؟

اگر تصور کردن و احساس کردن خریدنی بود برای به تصویر کشیدن یک لحظه ی دوست داشتنی در ذهنتان یا برای احساس کردن محبت در قلبتان چقدرباید می پرداختید ؟

شاید زندگی کنونی ما شامل همه ی این چیز های خوب نباشد . بالا خره زندگی بالا و پایین زیاد دارد . شما برای دیدن یک فیلم زیبا حدود دو ساعت فرصت دارید اما برای تجربه ی تک تک زیبایی های زندگی فرصتی به مراتب بیشتر به ما داده می شود .

براستی ثروتمند ترین انسان کیست ؟

اگر این همه  خریدنی بود آدمها به جای تعریف کردن از ماشین آخرین سیستم و خانه ی لوکس شان  شاید بیشتر از تجربه ی دیدن آسمان و باران برای هم می گفتند . و آنان که پول کمتری داشتند با حسرت فقط داستان آسمان آبی و گل سرخ را می شنیدند .

خود را ثروتمند بدانید. پول فقط یک وسیله است که می تواند خیلی خیلی خوب و برعکس خیلی خیلی هم بد باشد . اما یادمان باشد با ارزش ترین چیزهای زندگی را به رایگان به ما داده اند .

ثروت در درون شماست  . در اندیشه و احساس شما . آدمی باید از درون غنی باشد  . اگر اندیشه فقیر داشته باشیم حتی با داشتن ملیونها باز هم فقیریم . آنکه همواره احساس نیاز می کند حتی اگر ثروتمند ترین باشد باز هم فقیر است .

فقر واقعی احساس اذمندانه نیاز است و ثروت واقعی احساس بی نیازی .... (احساس بی نیازی نه خود بی نیازی . تفاوت در وضعیت ذهنی و وضعیت فیزیکی است )

سعی کنید دنیا در شما احساس ضعف یا نیاز نبیند . دنیا مثل اسبی قدرتمند است که باید حس کند سوار کارش از او بر تر است وگر نه به او سواری نمی دهد واگر احساس کند او ضعیف است او را به زمین می زند .

همواره با احساس ثروتمند بودن زندگی و کار کنید . به خود بگویید که اگر الان  مثلا صد ملیون تومان داشتم چه احساسی داشتم . با همان احساس روز خود را شروع کنید .

البته خیلی چیزها مورد نیاز ماست و تهییه آنها پول زیادی می خواهد اما اگر به آنچه که دارید فکر بکنید خدا را به خاطر این همه هزاران با ر شکر خواهید کرد .

شب ها اموال و دارایی های خود را دوباره محاسبه کنید تا ببینید چقدر ثروتمند هستید لست شما  می تواند شامل اینهاباشد :  آسمان - درختان - دیدن رودخانه - آفتاب - دوستانم -  گنجشک های روی درخت خانه - گل سرخ - ستارگان -  مهتاب - لبخند بک دوست - .........................  و خدا . و اینو بدون الان که داری اینو می خونی خیلی ها ای از داشتن این همه ثروت بی نصیب هستند چون اسیر تخت های بیمارستان و یا.....

پس خدایا تو را شکر میکنم و از تو میخواهم این ثروت واقعی را از من نگیری و به کسانی که از آن بی بهره هستند هم ببخشی .....

ثروتمند و شاد باشید

نوشته شده توسط نیایش در ساعت 1:22 | لینک  | 

 

 

هنگامی که خدا مرا مانند سنگ کوچکی،

در این دریاچه شگفت انگیز انداخت،

ابتدا سطح آب را با خیزابهای بی شمار لرزاندم،

اما هنگامی که به عمق رسیدم،خاموش شدم.

 

.هنگامی که شادیها و رنجهایت بزرگ شوند جهان در برابر چشمانت کوچک می شود.

 

.چشمانت را بگشا و نگاه کن.

چهره ات را در همه چهره هاخواهی دید.

گوش بسپار و بشنو،

صدای خود را در همه صدا ها خواهی شنید.

 

.لاک پشتها، راهها را بهتر از خرگوشها می شناسند.

  

.به سحر نمی توان رسید مگر با گذر از شب.

 

.با آرایش کردن،شخص زشتی های خود را می پذیرد.

 

.زندگی هر روز صبح بر گونه های ما بوسه می زند و هنگام غروب بر ما می خندد.

 

.بدترین اشتباه ما این است،توجه به خطای دیگران.

 

.کیمیا گری که بتواند از قلبش عنصرهای چون احترام،خواستن،صبر،تاسف،تعجب،بخشش و رحمدلی را استخراج کند می تواند از آن هر مرکبی بسازد که عشق نام دارد.

 

.چه حقیر است زندگی آن کسی که دست خود را میان دنیا و صورت خویش قرار میدهد چرا که جز خطوط نازک دست خویش چیز دیگری نمی بیند.

 

نوشته شده توسط نیایش در ساعت 1:16 | لینک  | 

از خدا خواستم عادت های زشت را ترکم بدهد . خدا فرمود : خودت بايد آنها را رها کنی. I ask God to take away my bad habit . God said , no It is not for me to take away , but for you to give it up  

از او خواستم روحم را رشد دهد . فرمود : نه تو خودت بايد رشد کنی . من فقط شاخ و برگ اضافی ات را هرس می کنم تا بارور شوی . I asked God to make my spirit grow. God said, no. You must grow on your own!  But I will prune you to make you fruitful  

از او خواستم لااقل به من صبر عطا کند . فرمود : صبر حاصل سختی و رنج است . عطا کردنی نيست ، آموختنی است . I ask God to grant me patience . God seaid , no Patirnce is a byproduct of tribulation . It isn't granted , it is learned . 

  گفتم : مراخوشبخت کن . فرمود : " نعمت " از من خوشبخت شدن ازتو . I asked God to give me happiness . God seaid , no . I give you blessings ; Happiness is up to you  

 از او خواستم مرا گرفتار درد وعذاب نکند . فرمود : رنج از دلبستگی های دنيايی جدا و به من نزديک ترت می کند . I askesd God to spare me pain . God said , no . Suffering draws you apart from worldly cares and brings you closer to me 

   از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد ، من هم ديگران را دوست بدارم . خدا فرمود : آها ، بالاخره اصل مطلب دستگيرت شد ! I asked God to help me love others , as much as He loves me . God said : Ahah , finally you have the idea . همه با هم بگوييد : خدايا مرا ده ، که آن به . آمين يا رب العالمين

********************************

نوشته شده توسط نیایش در ساعت 1:38 | لینک  | 

آسمان رو به زمین است . خورشید به زمین نگاه می کند .درخت پنجه در زمین دارد . انسانها بر روی زمین زندگی می کنند ، راه می روند ، آسمان را نگاه  می کنند ، از نور خورشید استفاده می کنند ، از نور خورشید لذت می برند ، از درخت استفاده می کنند . بر روی زمین راه می روند.

انسانها با هم به دنیا می آیند ،با هم زندگی می کنند ، با هم می خندند ، بدون هم می گریند .

بدون هم می میرند .

تنها خاک می شوند .

 تک تک ، اعمالشان مورد بررسی قرار می گیرد.     

 تک تک مجازات می شوند.   

  تک تک پاداش می گیرند .

  تک تک خوشحال یا ناراحت  می شوند.

چرا تنها؟! چرا فقط خودمون رو می بینیم ؟! به اطرافمون نگاه کنیم . کاش برای یک بار شده خداوند این پرده ی ازلی را از جلوی چشممان بردارد.

 

       

نوشته شده توسط نیایش در ساعت 1:18 | لینک  | 

خیلی وقتها حواسمان به ورودی هایی که اجازه می دهیم داخل روحمان بشوند نیست، چیزهایی که می گذاریم گوشهایمان بشنوند،چیزهایی که می گذاریم چشمهایمان ببینند، حرفهایی که می گذاریم زبانمان بزند، جاهایی که می گذاریم پاهایمان بروند و ازهمه مهمتر، فکرهایی که می گذاریم از سرمان بگذرند و گاهی هم آنجا لانه کنند. بعد دائما ً می آییم و گله می کنیم که نمی دانیم چرا ته دلمان حس آرامش واقعی را نداریم، چرا دائما ً پریشانیم و...

می گویند برخی از عرفا و دراویش در زمانهای قدیم، یک سنگ کوچک  داخل دهانشان می گذاشتند . هروقت می خواستند حرفی بزنند یا جوابی بدهند، مجبور بودند سنگ را از دهانشان در بیاورند. همین کار فرصتی می شد برای این که فکر کنند یا حرفی که می خواهند بزنند باعث خیر می شود یا نه. اگر نه، سکوت می کردند، سرشان را پایین می انداختند و می رفتند.

خدا به میهمانی دلی می آید که جا برایش باشد.

نوشته شده توسط نیایش در ساعت 16:50 | لینک  | 

 

ما در مغزمان چه داريم؟؟؟در طول زندگي چندين دهه اي خود چه چيزهايي را با خود اين ور و اون ور ميكشيم؟؟

هر آنچه ما در مغز خود انباشته ايم عقايد و نظريات فرسوده و پوسيده اشخاصي است كه شايد سالها و يا قرنها

از مرگشان ميگذرد و به قول معروف هفت تا كفن پوسوندن.

ما در طول زندگي هميشه در اين فكر هستيم كه علوم و عقايد و باورهایي را به زور حفظ كنيم و درمجامع آنها را با فخر به ديگران نشان دهيم.خود را علامه دهر بدانيم و براي هر شخص ديگري پشت ابرو نازك كنيم.در هر زمينه اي كه بحثي به ميان آيد خود را صاحب نظر بدانيم..

ولي بالاخره روزي فرا ميرسد كه با وجود تمام اين علوم و فنون و عقايدي كه در طول زندگي كسب كرده ايم ؛

خود را از هميشه ناتوانتر و نادانتر ميبينيم.مهمترين و ارزشمندترين لحظه همين لحظه اكه خود را نادان ميبينيم.چنان در بين اين همه عقايد و دانسته ها جستجو ميكنيم كه درميابيم كه هيچ نميدانيم.درست در همين

مرحله اي كه انسان پي به ندانستن خويش ميبرد ؛ مرحله دانستن و شروع جستجو براي دانستن هم آغاز ميشود.

دانستن حقيقي.

چشمها در اين لحظه تازه روشن ميشود.گوشها شنوا ميگردند.

عقايد و باورهاي ديگران در حقيقت چشم ما را تيره و تار كرده اند.وقتي پي برديم كه هيچ نميدانيم در پي دانستن حركت ميكنيم.

مثلا پدر ومادرها ما را در سنين خيلي پايين با دين خود آشنا ميكنند.چون بچه ها در سن کم كارهاي پدر و مادر خود را خيلي راحت ميپذيرند.بدون اينكه جستجويي انجام دهند با والدين همراه ميشوند.كودك به اين طرز زندگي همراه با عقايد پدر و مادر بزرگ ميشود.شايد فرد در سنين بالا تر هم از لحاظ اعتقادي انسان مقيدي باشد ؛

ولي چنين اعتقادي ؛ تقليدي بيش نيست. عبادتي كه با  شور و نشاط و جستجوهمراه  نباشد تظاهري بيش نيست.

خدا به تظاهر نيازي ندارد.خداوند منتظر عشق است.ولي ما فقط ياد گرفته ايم كه جملاتي را به زباني بيگانه به خدا بگوييم.آيا وقت آن نيست كه همه دانسته هاي اينچنيني خود را رها كنيم و بگوييم هيچ نميدانيم؟؟آيا وقت آن نرسيده كه عقايد و باورهاي پدران و مادران خود را طوطي وار تكرار نكنيم و خود به دنبال حقيقت باشيم؟؟؟

در تمام دوران زندگي به ما اجبار شده كه بايد روزي پنج مرتبه با خدا به راز و نياز پرداخت.سوال اينجاست كه چرا روزي پنج بار؟؟و چرا حتما به زبان عربي؟؟

چرا ما بايد كودكان را به خاطر حفظ نكردن چندين جمله عربي كه خودمان هم معني آن را نميدانيم تنبيه كنيم؟؟؟

اگر محمد در چين متولد شده بود آيا ما بايد به زبان چيني با خدا صحبت ميكرديم؟؟

كار ما شده دنبال حاشيه رفتن.ما اصل را رها كرده ايم و به فرع چنگ انداخته ايم.دنبال حاشيه رفتن هرگز ما را به مركز نميرساند.

 

در زبان عربي كه ما هر روز تكرار ميكنيم هيچ ابراز عشقي نميتوانيم داشته باشيم.عين يك طوطي بايد جملاتي را به عزيزترين و مهربانترين و بزرگترين كسي كه داريم بگوييم.ولي در انتها ندانيم كه به او چه گفته ايم.

ما غني ترين و پر بارترين زبان و ادبيات را داريم.اما براي بيان عشقمان نسبت به خدا از آن بهره اي نبرده ايم.

خدا تا چه وقت بايد جملات تكراري ما را بشنود..ما نميتوانيم عاشق كسي باشيم و هر روز جمله ديروز خود را تكرار كنيم..بايد در عبادتهايمان هم شور و نشاط و عشق باشد..

.در هنگام نماز اول مشاهده گر باش.منتظر باش كه حظور خدا را حس كني..او را ببين .اگر خدا را پشت به كعبه يافتي تو هم پشت به كعبه نماز بخوان..دنبال اصل باش نه فرع..

 

تمام عقايد و باورهايي كه به اجبار حفظ كرده ايم ؛ از ما يك ربات ساخته كه برنامه اي را از همان ابتدا به آن ميدهند و ربات هم همان برنامه را انجام ميدهد.ولي ما ميتوانيم انسان باشيم.همان انساني كه خدا او را اشرف مخلوقات خواند..

رسد آدمي به جايي كه بجز خدا نبيند             بنگر كه تا چه حد است طيران آدميت

ولي بايد بدانيم كه پرواز كردن با كوله باري از اجبارها ممكن نيست..پس باید کوله بار اجبارها را از دوش برگیریم تا بتوانبم به سوی بالا اوج گیریم.....

 

نوشته شده توسط نیایش در ساعت 14:11 | لینک  |