تبليغاتX
safare b enteha
یک لحظه آرامش

خداوندا ! عشق مرا برگير و بگذار تا در كمال ارادت به تو جاري شود.

خداوندا! دستهايم را بگير و بگذار تا بي وقفه در خدمت تو باشند.

خداوندا ! روحم را درياب و بگذار با تو يكي شود.

سلام به کل دوستان عزيز
شايد خيلی دير کردم ؛ ولی دلم اينجا بود
بازم در بین شماها هستم .
عشق تقدیم به همه

نوشته شده توسط نیایش در ساعت 14:25 | لینک  | 

به قلب،  ذهن،  جسم و روح من خوش آمدی

اینجا همیشه جای توست

خردی به من عطا فرما تا صدای درونم را ارج نهم

و قدرتی، تا در حالی که آوای مقدس خویش را سر داده ام، استوار باقی بمانم

مرا به راهی که برای من مقرر شده است، هدایت فرما

و به من شجاعتی ده

تا آنچه برایم دست یافتنی است را پی گیرم

برای تلاش هایم و تعالیم آن سپاسگزارم

آنچه مرا به اینجا که اکنون هستم،

رسانیده است را از یاد نبرده ام

قلب مرا بر کمال شفابخش طبیعت بگشا

ما همه با هم همبسته ایم،

و این موجب آرامش من می گردد

ای روح بزرگ! خداوندا! ای خالق تمامی هستی!

روح مرا پاک گردان و جان مرا شستشو ده

اینجا همیشه جای توست

 

نوشته شده توسط نیایش در ساعت 14:24 | لینک  | 

دو ماشین با هم تصادف بدی می کنند، بطوریکه هردو ماشین بشدت آسیب میبینند .ولی راننده ها بطرز معجزه آسایی جان سالم بدر می برند.
وقتی که هر دو از ماشین هایشان که حالا تبدیل به آهن فراضه شده بیرون می آیند ، خانم راننده میگوید : چه جالب شما مرد هستید،ببینید چه بروز ماشین هایمان آمده ! همه چیز داغان شده ولی ما کاملا" سالم هستیم .
این باید نشانه ای از طرف خداوند باشد که ما اینچنین با هم ملاقات کنیم و شاید بتوانیم زندگی مشترکی را با صلح و صفا آغاز کنیم !
مرد با هیجان پاسخ داد:بله ، کاملا" با شما موافقم این باید نشانه ای از طرف خدا باشد !
سپس زن ادامه داد و گفت : ببینید یک معجزه دیگر. ماشین من کاملا" داغان شده ولی این شیشه مشروب سالم مانده است . مطمئنا" خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بماند تا ما این تصادف و آشنایی خوش یمن را جشن بگیریم.
بعد زن بطری را به مرد داد .
مرد سرش را به علامت تصدیق تکان داد و در بطری را باز کرد و نصف شیشه مشروب را نوشید.
بعد بطری را به زن بر گرداند .زن بلافاصله بطری را به مرد برگرداند.
مرد گفت: مگر شما نمی نوشید؟!
زن در جواب گفت: نه . فکر می کنم باید منتظر پلیس باشم .

نوشته شده توسط نیایش در ساعت 1:0 | لینک  | 

 

اکنون برایت خواهم گفت برایت چه ها کرده ام
پنجاه هزار قطره اشک ریختم
با فریاد
با فریب
با خون خود
خواندمت
اما هنوز مرا نمی شنوی
دیگر به دست یاری رسانت نیازی نیست
دیگر خود را نجات داده ام
شاید فقط و فقط برای لحظه ای بیدار شوم
بدون شکنجه ای که هر روز بر من روا می داری
و درست لحظه ای که احساس می کنم به کف رسيده ام
دوباره می ميرم

به زیر کشیده می شوم
غرق در تو
برای ابد سقوط می کنم
باید راهی به خارج یافت
به زیر کشیده می شوم

ذات راست و دروغ را آنقدر در هم آمیخته ای
که دیگر واقعیت را از توهم باز نمی شناسم
آنقدر آنچه در ذهنم بوده را آشفته کردهای
که دیگر به خود نیز نمی توانم اعتمکاد کنم
بار دیگر می میرم

برو و فریادم بکش
صدایت به من آزاری نمی رساند
دیگر من در دوردستم
دیگر نخواهم شکست
دیگر باید نفس کشیدن را بیآغازم

زیرا نمیتوانم همیشه به فرو رفتن ادامه دهم

نوشته شده توسط نیایش در ساعت 1:54 | لینک  | 

"جاودانه من"

 از ماندن در اینجا چه بسیار فرسوده ام .محصور در تمام ترسهای کودکی ايم

و اگر اراده ای بر این قرار گرفته که مرا ترک کنی
آرزو دارم به تمامی می رفتی
زیرا سایه سنگین حضورت هنوز اینجاست و مرا تنها نمی گذارد

می نماید این زخمها نمی خواهند درمان شوند
این درد بیش از اندازه حقیقی است و چیزهای بسیاری است که زمان التیام نمی بخشد

آن زمان که می گریستی اشکهایت را از گونه می زدودم

آن زمان که فریاد میزدی با تمام ترسهایت نبرد می کردم و در تمامی اين سالها
دیگر دستانت در دستم نیست اما تو هنوز مالک تمام وجود منی

عادت داشتی با نور درخشانت فریبم دهی
اما اکنون من اسیر زندگی به جای مانده از تو هستم
این چهره توست که هر شب رویاهای شیرینم را شکار می کند
این صدای توست که تمامی عقلانیت را از من می گریزاند

می نماید این زخمها نمی خواهند درمان شوند. این درد بیش از اندازه حقیقی است
و چیزهای بسیاریست که زمان التیام نمی بخشد

بسیار سخت تلاش کرده ام تا به خود بفهمانم که تو دیگر نیستی
و تو که هنوز ترکم نمی کنی
و من که برای بازمانده زندگی تنهایم

نوشته شده توسط نیایش در ساعت 1:42 | لینک  | 

من از زمانی

که قلب خود را گم کرده است می ترسم

من از تصور بیهودگی این همه دست

و از تجسم بیگانگی این همه صورت میترسم

من مثل دانش اموزی که درس هندسه اش را

دیوانه وار دوست دارد تنها هستم...

 

 ***

نمیتونم چشمهام رو ببندم و همه ی اون چیزهایی رو که میبینم نبینم...

حتی از زیر پلک های بسته هم می تونم همه ی احساس های سرد ادم های اطرافم رو حس کنم...

میتونم ببنیم حتی این روزها خیلی واضح تر که تفاوت ها چه افکار مسمومی رو در ذهن ادم ها می سازن....

 

 ***

میتونم ببینم چهره هاشون رو که چطور دونه دونه نقاب هاشون رو برمیدارن...

و حرف میزنند اون جایی که نباید بزنند و از تو می خوان هر وقت گفتن حرف بزنی...

می خوان که تابعشون باشی ...حتی یک تقلید کورکورانه هم اون ها رو راضی نمیکنه...

 

من از عناصر 4 گانه اطاعت می کنم

و کار تدوین نظام نامه ی قلبم

کار حکومت محلی کوران است....

 

میگن بخند هر وقت ما گفتیم...

گریه کن هر جا که ما گفتیم...

رفتار کن هر طور که ما گفتیم...

و همراهمون باش هر جا که لازمت داریم

و انتظار همراهی در هیچ جا رو نداشته باش ....

 

 ***

این روزها حس سر درگمی، تنهایی ،بی پناهی، بی پشتیبانی... همه ی وجودم رو گرفته ...

پشیمونی درسته یا غلط؟

موندن و جنگیدن و اثبات حقایق درست تره یا بی خیال شدن؟؟

 

چرا توقف کنم...؟؟؟؟

همکاری حروف سربی بیهوده ست

همکاری حروف سربی اندیشه حقیر را نجات نخواهد داد....

چرا توقف کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

نوشته شده توسط نیایش در ساعت 1:29 | لینک  | 

گر من ز می مغانه مستم ، هستم 


                 گر کافر و گبر و بت پرستم ، هستم

 
هر طایفه ای به من گمانی دارد

 
                          من زان خودمم ، چنانکه هستم ، هستم

 

                                                                              (خیام )


 

نوشته شده توسط نیایش در ساعت 0:40 | لینک  | 

می‌لنگد

ولی می‌رود

آرام، آرام

آن‌چه می‌ماند

صدای خش‌خشِ رفتنش

در گوشم است

و

ردپایی

بر پیشانیم

و

گَردوخاکی

بر موهایم؛

عمرم را می‌گویم

 

نوشته شده توسط نیایش در ساعت 2:11 | لینک  |