فردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد خدا پذيرفت .
او را وارد اتاقي نمود که جمعي از مردم در اطراف يک ديگ بزرگ غذا نشسته بودند .
همه گرسنه ، نااميد و در عذاب بودند . هرکدام قاشقي داشت که به ديگ مي رسيد
ولي دسته قاشقها بلندتر از بازوي آنها بود ، بطوريکه نمي توانستند قاشق را به دهانشان برسانند !
عذاب آنها وحشتناک بود . آنگاه خداوند گفت : اکنون بهشت را به تو نشان مي دهم .
او به اتاق ديگري که درست مانند اولي بود وارد شد . ديگ غذا ، جمعي از مردم ، همان قاشقهاي دسته بلند .
ولي در آنجا همه شاد و سير بودند .
آن مرد گفت : نمي فهمم ؟ چرا مردم در اينجا شادند در حاليکه در اتاق ديگر بدبخت هستند ، باآنکه همه چيزشان يکسان است ؟
خداوند تبسمي کرد و گفت : خيلي ساده است ، در اينجا آنها ياد گرفته اند که يکديگر را تغذيه کنند .
هر کس با قاشقش غذا در دهان ديگري مي گذارد ، چون ايمان دارد کسي هست در دهانش غذايي بگذارد .
« غذاي روح - آن لاندرز »
اينو چطوري حلش مي کني؟ فقط يک سؤاله، پس وقت بذار و درباره اش فکر کن.
از بچه هاي پيش دبستاني اين سؤال پرسيده شد:
«اتوبوس توي اين شکل به کدوم طرف ميره؟»

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
با دقت به شکل نگاه کن.
مي توني جواب بدي
.
.
.
.
.
.
.
.
(جواب هاي ممکن چپ يا راست هست)
درباره اش فکر کن
.
.
.
.
.
.
هنوز نمي دوني؟
.
.
.
.
باشه، من بهت ميگم.
.
.
بچه هاي پيش دبستاني همگي جواب دادند : «چپ»
.
.
.
.
وقتي ازشون پرسيدن : «چرا فکر مي کنيد اتوبوس داره به طرف چپ ميره؟»
اونا جواب دادن :
.
.
.
.
«چون تو نمي توني در رو ببيني.»
.
.
.
الآن چه احساسي داري؟؟؟

در زندگي دو چيز را بايد سرمشق قرار داد
1 كسب چيزي كه مي خواهيم و به آن نياز داريم
2 فايده بردن از آن
يا سخني داشته باش دل پذير يا دلي داشته باش سخن پذير
چه دلنشين است و پر معني هديه كردن آميزه اي از سكوت و تبسم بر ناملايمات زندگي
فقط وقتي مجازيم از بالا به كسي نگاه كنيم كه بخواهيم از زمين بلندش كنيم.
به مشكل هايتان بخنديد تا هميشه موضوعي براي خنديدن داشته باشيد.
آدم ها فقط در يك چيز مشتركند: متفاوت بودن .
انسانها بايد ياد بگيرند كه اشتباهات هوشمندانه، قسمتي از هزينه پيشرفت هستند
ذهن مثل چتر نجات است ، فقط وقتي عمل مي كند كه باز شده باشد.
وقتي با انگشت كسي را نشان مي كنيم ، به ياد داشته باشيم كه سه انگشت ديگر بطرف خودمان برگشته اند
شادترين افراد، لزوماً بهترين چيزها را ندارند فقط از آنچه که دارند بهترين استفاده را ميکنند 
اين باراما مي خواهم بروم! گر چه راه دشواراست اما نيروي عميقي ازعشق د يوانه وار وجودم را خاكستر مي كند و از من تنها و تنها يك روح بر جاي مي گذارد چرا كه در روح آزادم!
سال هاست سرگردانم ! سال هاست تنهايم ! از روزي كه دانستم خانه ام اينجا نيست!...
نوري مي خواهم ! نوري مي خواهم ! كه تاريكي هاي راه را برايم آفتابي كند !
صدايي مي خواهم ! صدايي مي خواهم ! كه از قلب او بيايد و مرا به قلب او هدايت كند !
و كسي كه راه را رفته باشد تا كه تكيه گاه همه ي خستگي هايم شود !
اكنون همه چيز مهيّاست! ، دوباره باز صدايي مي آيد ! و كسي مرا به سوي خودم فرياد مي زند
آري سفر آغاز شده است!... ما بايد به خانه بازگرديم!!!...
گل سرخ ،
گل سرخ است و خار ، خار. نه خار بد است نه گل سرخ خوب.
اگر انسان از روی زمین محو شود ،گل های سرخ آنجا خواهند بود ،خارها آنجا خواهند بود ،
اما دیگر کسی نیست بگوید گل های سرخ خوبند و خارها بد.
این ذهن ماست که این ارزشها را خلق می کند .
زندگی یعنی خطر
یعنی خطر کردن
یعنی رفتن
همیشه از شناخته به سوی ناشناخته .از قله ای به قله دیگر
صعود
همیشه از قله هایی که قبلا کسی آنها را فتح نکرده است.
حرکت
همیشه در دریایی نامکشوف.بی هیچ نقشه .بی هیچ راهنما
فقط آن موقع به طرز شادمانه زندگی میکنی و فقط آن موقع در می یابی که زندگی چیست؟؟![]()
انگار روزی دیگر فرا رسیده است.
اگر چشمهایت گشوده شده اند و اگر می توانی صادقانه لبخند بزنی،
بدان که خداوند هنوز عاشق توست!!!
احساس میکنم در زندگی من هم زخمهای عمیقی وجود دارد که روحم را نابود کرده.
مرهمی هم برای این زخمها نمیشناسم.و دلم مثل همیشه،مثل همهء روزهایی که در تنهایی گذشته گرفته...
|
سلام یک سالی که همه چی داشت و هیچی نداشت. یک سالی که همه کار و تلاش بود ولی فقط یک فکر بود. مغزم داره میترکه. مغزم داره میترکه. مغزم داره میترکه. مغزم داره میترکه. مغزم داره میترکه. مغزم داره میترکه. مغزم داره میترکه. مغزم داره میترکه. مغزم داره میترکه. مغزم داره میترکه. مغزم داره میترکه. مغزم داره میترکه. مغزم داره میترکه. مغزم داره میترکه. مغزم داره میترکه. مغزم داره میترکه. مغزم داره میترکه. مغزم داره میترکه. مغزم داره میترکه. مغزم داره میترکه. مغزم داره میترکه.
|
لحظات را گذراندیم تا به خوشبختی برسیم
اما افسوس!!!
خوشبختی همان لحظاتی بود که گذراندیم.
فقط همینو می تونم بگم.![]()
هستی...؟
هستی! ور نه من به چه کار آمدم به هستی!
می خواهم صدا کنم تورا، تورا که نطفه ی نيّت می فهمی، نا گفته می دانی، نديده می بينی و بر نيامده، آگاهی. پس چه گويم که ندانی؟
اين نياز، من دارم که بگويم تا بشنوم تو را، تو اسباب گفت و شنيد منی، نای و نوای منی، حيرتِ چشم و وسعت نگاه منی. تو بی نياز ذکری، اين همه، تمنای من است، ای مفهوم هر پرسش و پرستش.
تو را چه بنامم ای همه نام، ای همه رنگ، نور، شکل، معنی، بود، نبود، دم، دمادم.
جاهلانه اگر گويم، کوه، بلندی و رفعت از تو دارد و رود، جريان از تو، گل بو از تو دارد و رنگ ها، تنها انعکاسی از پرتو يک رنگين کمان تو، برعظمتت سخت جفا کرده ام به نادانی.
آمدم! اما نه به پای خود، که خود کشاندی مرا اين سان بی تاب، بی خود، با پای تو که بر تنم معجزهِ عزيمت است و هجرت و رفتن. تو خود راه نمودی اين وادی ايمن را، اين خيل بی نهايتِ مشتاق را، تا روان و چرخان بر محور مدار تو يکی شوند.
نگاه کن! من و ما آمده ايم، وحدهُ لاشريکَ له گويان، از دور و دورتر، رنگ در رنگ، سياه وسفيد، زرد و سرخ، زن و مرد، پير و پيرتر، جوان و جوان تر، بلند و کوتاه، بالا و پست، با هزار نحو کلام و گويش و خواهش. با دستان تمنا و چشمان ذوق و اشتياق و اميد. تو بگو، چگونه اين رسم داری که در آنی اين همه يکسان می سازی سپيد و پاک و جلوه می دهی زائرانت را و زيبا می کنی همه را يک رنگ، چه سان از ناچيزی چنين خُرد انبان فضل می سازی، اين همه بزرگ.
اينجا تنها يک پاره از قلب زمين نيست، يک لکه از بهشت توست. انگار ذرات معلق هستی فرورد آمده اند تا در اجتماع بی ريای تو، نام نامی يک معشوق را ندا دهند. همه آمده اند تا درگام زدن عظيم هجرت، با تو همپا شوند، تو را که تا هميشه پای هر آمد و شدی.
اينجا برسطح صيقلی سنگفرش هر رواق تو، عرفان ناب و استجابت هر نياز روئيده است.
اينجا نيايش هم حال ديگری دارد و خواهش تحقير نمی شود.
اينجا در هر وجب ، تو مشهودی.
اينجا در کنار تو پر از تعالی ام.
اينجا من تصوير تجلی خود را با تو در آئينه ملکوت دردوربين ام، ثبت کرده ام.
اينجا در پرتو پر رنگ سماوات تو، ارض دلم گرد گيری می شود و غبار وجودم در تلألو وجودت زنگار می ريزد.
اينجا فرشتگان وحی، جاودانگی کائنات را به عدالت تقسيم می کنند.
اينجا همه، در هرنفس نيايش و هر زمزمه دعا، زلال آينه ی آب زمزم، تکثير می کنند.
اينجا هرآن چه هست، در پرتو جشن جلال تو، حلال می شود
اينجا من بی پيرايه ترينم...
تو در جهان تصادفي نيستي . هستي به تو نياز دارد . بدون تو چيزي در جهان كم خواهد بود و هيچكس نمي تواند جاي آن را پر كند . اين همان چيزي است كه به تو عزت و عظمت مي بخشد ، اينكه كل هستي ، تو را كم خواهد داشت . ماه و خورشيد و ستارگان ، درختان ، زمين و پرندگان – هر چيزي در كائنات حس خواهد كرد كه جايي خالي وجود دارد كه جز تو هيچكس نمي تواند آن را پر كند .
اين امر شادي عظيمي به تو مي بخشد ؛ اين احساس سرور آميز كه تو به جهان وصل هستي ، و هستي مراقب توست . وقتي كه پاك و روشن شوي ، شاهد عشق عظيمي خواهي بود كه از تمام جهان بر تو فرو مي بارد .
کسي که بتواند به غريبه اي سلام کند ، به يک گل هم مي تواند سلام کند ؛ حتي مي تواند براي پرنده ها آواز بخواند .آنها هر روز براي تو آواز مي خوانند و تو حتي به روي خود هم نياورده اي که بايد روزي چهچهه آنها را پاسخ دهي.
زندگي فقط فرصتي است براي تعالي بودن ، براي بودن ، براي شکوفا شدن. زندگي به خودي خود خالي است ، تا آنگاه که خلاق نباشي قادر نخواهي بود آن را با رضايت خاطر پرکني. تو نغمه اي در دل داري که بايد سراييده شود و رقصي که بايد به اجرا درآيد. ...
تور ماهيگيری برای صيد ماهی است،ماهی را بگير و تور را فراموش کن.تله برای گرفتن خرگوش است،پس خرگوش را بگير و تله را فراموش کن.
آنچه را که می خوانيد باور نکنيد،فقط بخوانيد.فقط بخوانيد بدون اينکه داوری کنيد که درست است يا غلط.فقط بخوانيد.اين سخنان همان تور و تله است،اگر ماهی و خرگوشی گرفتيد که خوشا به حالتان و اگر نگرفتيد بدانيد که صياد نيستيد و بهتر است به کار ديگری بپردازيد!
