تبليغاتX
safare b enteha
یک لحظه آرامش

عرشی به نور

نقطه چینهای حافظه

ماشین حساب

حافظه فلز

الکترونهای خاطره

نقطه چینهای نورانی یاد

خبر

اطلاعات

ذهن دیسک

برنامه ریزی سرد

نرم افزار

کامپیوتر خانگی

کنج آشپزخانه

یاد دستپخت مادربزرگ

ته چین مامان

خداحافظ

خداحافظ آقا معلم

حافظه سرد یعنی انسان، از مراقبت یاد یار عاجز است

فراموشی بیماری بزرگ قرن

یاد یار مهربان آید همین؟

حافظه سرد

یاد یار را نمی بوید

یاد یار را نمی بوسد

یاد یار را گر نمیگیرد

یاد یار را دل دل نمی کند

یاد یار را سر نمیرود

یاد یار را رو نویسی می کند اما ، نمی سراید

حافظه سرد، بیماری فراموشی را نمی شناسد

فراموشی خاموشی نیست ، فراموشی بیهودگیست

 

بخوان از بازیهای گمشده در غبارکوچه های آن همه بعد از ظهر نارنجی عشق

بخوان از برگ خزان

 

حافظه سرد ،یعنی ذهن من نیمه تمام مانده است

 

یعنی من نیمه کاره ام

 

حافظه سرد یعنی بایگانی حواس من آتش گرفته است

چهار عمل اصلی ماشین حساب ، حواس من جمع نیست

من از من منها شدم

من در من ضرب نمیشوم

من بر من تقسیم نمیشوم

حساب من پاک پاک است

دسیک را عوض کن

اما

سیب آدم نیست

سیبی که هوا به دندان گرفت

آدم وهوا را سیب خانگی از بهشت به زمین پرتاب کرد

مرا سیب سرد حافظه از زمین به فراموشی پرتاب مبکند

ما، همه را فراموش کرده ایم

 

 

گفتی نباید می رفتی

گفتم نرفتم ، ماندم

گفتی به قهر رفتی

گفتم دیروز به تو نرسیده ام که امروز رفته باشم

 

من از آغاز از نخستین دیدار در کنار تو ماندم

 

گفتی هوایم را از صدایت پر کردی و یک روز بی خبرصدا را بریدی و رفتی

گفتم دور یا نزدیک چه فرقی میکند ، اگر صدا را می شنوی

 

گفتی نزدیکتر باید میآمدی

گفتم فاصله در نگاه ماست

 

اگر مرا نزدیکتر میخواهی با من حرکت کن  نایست با من بیا

گفتی کجا؟

گفتم به نزدیکترین جای این گره ، به امن ترین جای این صدا که ما رابه جانب یکدیگر پرتاب میکند

 

صدایی مشترک گه دریایی شدن را به ما میآموزد

گفتی میدانم

بازگشت صدای خود را از من میخواهی

من شاید انعکاس صدای تو نبودم

من از تو گلایه ندارم

گفتی من سایه توام سایه.  نه گلایه

گفتم  باش . در من باش . نه یبرون از من

گفتی هستم .هستم.

 

اما تو نباید میرفتی...

 

برای اینکه بگوئی هستی نباید میرفتی

چگونه بگویم چگونه بگویم

جا به جایی من ، حرکت من است نه هجرت و جدا شدن

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط نیایش در ساعت 13:37 | لینک  | 

از باورهای دروغین گذشتم

از افسانه های عشق گذشتم

از خوابهای عاشفته گذشتم به صبح حقیقت رسیدم

باران، غبار چشمانم را شست

من اکنون میبینم

 

شبی که ندانسته نطفه بودنم بسته شد و طپش زندگی در قلبم به صدا در آمد تو با من بودی و سحر گاهی که ورودم را به دنیای معماها با گریه ای آغاز و در آغوش مادرم دوباره به خواب فرو رفتم تو با من بودی

بچگی های معصوم

پر از صداقتهای مومن ، پر از قهرمانهای جاودان

 

لحظه ای که برای اولین بار چشم در آینه دوختم و در حیرت بودنم فرو رفتم تو با من بودی

وقتی تفسیر صداقت را در کتاب زندگی خواندم تو با من بودی

تو با من بودی ، از ابتدا ، از نخست ، مثل سایه ، مثل خواب ، با من بودی ، با من زیستی و در من رشد کردی

 

 

 

نوشته شده توسط نیایش در ساعت 21:37 | لینک  | 

هیچ کی منو دوست نداره

به من سر نزنید ولی من بازم دوستون دارم

 

نوشته شده توسط نیایش در ساعت 14:13 | لینک  | 

روز 29 بهمن روز سپندار مذگان
روز عشق شاد باد

 

 

وقتي به شروع و چگونگي وقوعش فكر مي كنم، بنظرم همه چيز گيج و پيچيده مي آيد! اما ظاهرا اين گيجي چندان هم عجيب ودور از انتظار نيست،چون عبارت "ضربه فرهنگي" را چنين تعريف كرده اند: "تغييراتي در فرهنگ كه موجب به وجود آمدن گيجي، سردرگمي و هيجان مي شود."
اين ضربه چنان نرم و آهسته بر پيكر ملت ما فرود آمد كه جز گيجي و بي هويتي پي آمد آن چيزي نفهميديم!
شايد افراد زيادي را ببينيد كه كلمات
Hi و Hello را با لهجه غليظ Americanاش تلفظ مي كنند. اما تعداد افرادي كه از واژه درود استفاده مي كنند، بسيار نادر است!
همينطور كلمه
Thanks بيش از سپاسگزارم و Good bye بسيار راحت تر از «بدرود» در دهان ها مي چرخد. ما حتي به اين هم بسنده نكرده ايم!
اين روزها مردم برگزاري جشن ها و مناسبت هاي خارجي را نشانه تجدد، تمدن و تفاخر مي دانند.
سفره هفت سين نمي چينند، اما در آراستن درخت كريسمس اهتمام مي ورزند!
جشن شب يلدا كه به بهانه بلند شدن روز، براي شكرگزاري از بركات و نعمات خداوندي برگزار مي شده است را نمي شناسند، اما همراه و همزمان با بيگانگان روز شكرگزاري برپا مي كنند!
همه چيز را در مورد
Valentine و فلسفه نامگذاريش مي دانند، اما حتي اسم "سپندار مذگان" به گوششان نخورده است.
چند سالي ست حوالي26 بهمن ماه (14 فوريه) كه مي شود هياهو و هيجان را در خيابان ها مي بينيم. مغازه هاي اجناس كادوئي لوكس و فانتزي غلغله مي شود. همه جا اسم
Valentine به گوش مي خورد. از هر بچه مدرسه اي كه در مورد والنتاين سوال كني مي داند كه "در قرن سوم ميلادي كه مطابق مي شود با اوايل امپراطوري ساساني در ايران، در روم باستان فرمانروايي بوده است بنام كلوديوس دوم. كلوديوس عقايد عجيبي داشته است از جمله اينكه سربازي خوب خواهد جنگيد كه مجرد باشد. از اين رو ازدواج را براي سربازان امپراطوري روم قدغن مي كند.كلوديوس به قدري بي رحم وفرمانش به اندازه اي قاطع بود كه هيچ كس جرات كمك به ازدواج سربازان را نداشت.اما كشيشي به نام والنتيوس(والنتاين)،مخفيانه عقد سربازان رومي را با دختران محبوبشان جاري مي كرد.كلوديوس دوم از اين جريان خبردار مي شود و دستور مي دهد كه والنتاين را به زندان بيندازند. والنتاين در زندان عاشق دختر زندانبان مي شود .سرانجام كشيش به جرم جاري كردن عقد عشاق،با قلبي عاشق اعدام مي شود...بنابراين او را به عنوان فدايي وشهيد راه عشق مي دانند و از آن زمان نهاد و سمبلي مي شود براي عشق!"
اما كمتر كسي است كه بداند در ايران باستان، نه چون روميان از سه قرن پس از ميلاد، كه از بيست قرن پيش از ميلاد، روزي موسوم به روز عشق بوده است!
جالب است بدانيد كه اين روز در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف است با 29 بهمن، يعني تنها 3 روز پس از والنتاين فرنگي! اين روز "سپندار مذگان" يا "اسفندار مذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان "روز عشق" به اين صورت بوده است كه در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملي زمين است. يعني گستراننده، مقدس، فروتن. زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند.

 

سپندار مذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت هديه مي دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند.
ملت ايران از جمله ملت هايي است كه زندگي اش با جشن و شادماني پيوند فراواني داشته است، به مناسبت هاي گوناگون جشن مي گرفتند و با سرور و شادماني روزگار مي گذرانده اند. اين جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگي، خلق و خوي، فلسفه حيات و كلا جهان بيني ايرانيان باستان است. از آنجايي كه ما با فرهنگ باستاني خود ناآشناييم شكوه و زيبايي اين فرهنگ با ما بيگانه شده است. نقطه مقابل ملت ما آمريكاييها هستند كه به خود جهان بيني دچار مي باشند. آنها دنيا را تنها از ديدگاه و زاويه خاص خود نگاه مي كنند. مردماني كه چنين ديدگاهي دارند، متوجه نمي شوند كه ملت هاي ديگر شيوه هاي زندگي و فرهنگ هاي متفاوتي دارند. آمريكاييها بشدت قوم پرستند و خود را محور جهان مي دانند. آنها بر اين باورند كه عادات، رسوم و ارزش هاي فرهنگي شان برتر از سايرين است. اين موضوع در بررسي عملكرد آنان بخوبي مشهود است. بعنوان مثال در حالي كه اين روزها مردم كشورهاي مختلف جهان معمولا به سه، چهار زبان مسلط مي باشند، آمريكاييها تقريبا تنها به يك زبان حرف مي زنند. همچنين مصرانه در پي اشاعه دادن جشن ها و سنت هاي خاص فرهنگ خود هستند.
"اطلاع داشتن از فرهنگ هاي ساير ملل" و "مرعوب شدن در برابر آن فرهنگ ها" دو مقوله كاملا جداست.با مرعوب شدن در برابر فرهنگ و آداب و رسوم ديگران، بي اينكه ريشه در خاك، در فرهنگ و تاريخ ما داشته باشد، اگر هم به جايي برسيم، جايي ست كه ديگران پيش از ما رسيده اند و جا خوش كرده اند!
براي اينكه ملتي در تفكر عقيم شود، بايد هويت فرهنگي تاريخي را از او گرفت. فرهنگ مهم ترين عامل در حيات، رشد، بالندگي يا نابودي ملت ها است. هويت هر ملتي در تاريخ آن ملت نهاده شده است. اقوامي كه در تاريخ از جايگاه شامخي برخوردارند، كساني هستند كه توانسته اند به شيوه مؤثرتري خود، فرهنگ و اسطوره هاي باستاني خود را معرفي كنند و حيات خود را تا ارتفاع يك افسانه بالا برند. آنچه براي معاصرين و آيندگان حائز اهميت است، عدد افراد يك ملت و تعداد سربازاني كه در جنگ كشته شده اند نيست؛ بلكه ارزشي است كه آن ملت در زرادخانه فرهنگي بشريت دارد.
شايد هنوز دير نشده باشد كه روز عشق را از 26 بهمن (
Valentine) به 29 بهمن (سپندار مذگان ايرانيان باستان) منتقل كنيم.

نوشته شده توسط نیایش در ساعت 13:58 | لینک  | 

Interview with God

خواب ديدم در خواب با خدا گفتگويي داشتم.

خدا گفت: پس میخواهی با من گفتگو کنی؟

 گفتم : اگر وقت داشته باشيد.

 خدا لبخند زد،

 وقت من ابدي است.

 چه سؤالاتي در ذهن داري ،كه مي خواهي از من بپرسي؟

 چه چيز بيش از همه شما را در مورد انسان متعجب ميكند؟

 خدا پاسخ داد...

 اين كه آنها از بودن در دوران كودكي ملول مي شوند.

 عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران كودكي را مي خورند.

 اين كه سلامت شان را صرف به دست آوردن پول مي كنند

 بعد پول شان را خرج حفظ سلامتي مي كنند.

 اين كه با نگراني نسبت به آينده

 زمان حال فراموش شان مي شود.

 آنچنان كه ديگر نه در آينده زندگي مي كنندو نه در حال.

 اين كه چنان زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد

 و چنان مي ميرند كه گويي هرگز زنده نبوده اند .

 خداوند دست هاي مرا در دست گرفت و مدتي هر دو ساكت مانديم .

 بعد پرسيدم...

 به عنوان خالق انسان ها ، مي خواهيد آنها چه درس هايي از زندگي راياد بگيرند؟

 خدا با لبخند پاسخ داد،

 ياد بگيرند كه نمي توان ديگران را مجبور به دوست داشتن خود كرد.

 اما مي توان محبوب ديگران شد.

 ياد بگيرند كه خوب نيست خود را با ديگران مقايسه كنند.

 ياد بگيرند كه ثروتمند كسي نيست كه دارايي بيشتري دارد.

 بلكه كسي است كه نياز كمتري دارد .

 ياد بگيرند كه ظرف چند ثانيه مي توان زخمي عميق در دل كساني كه دوستشان داريم،

 ايجاد كنيم

 و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التيام يابد.

 با بخشيدن، بخشش ياد بگيرند.

 ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را عميقا دوست دارند

 اما نمی دانند چگونه احساس شان را ابراز كنند يا نشان دهند.

 ياد بگيرند مي شود دو نفر به يك موضوع واحد نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند.

 ياد بگيرند كه هميشه كافي نيست ديگران آنها را ببخشند

 بلكه خودشان هم بايد خودشان را ببخشند.

 و ياد بگيرند كه من اينجا هستم .

نوشته شده توسط نیایش در ساعت 1:22 | لینک  | 

«بگذاریم عادت ها خودشان از سرمان بيفتند؛ ما آنها را کنار نگذاریم. بگذاریم فعاليت خود به خود محو شود؛ ما به زور آن را محو نکنیم- زيرا همان تلاش ما برای محو اجباری آن، خودش فعاليتی است به شکلی ديگر. مراقب باشیم، حواس را جمع کنیم، گوش به زنگ باشیم تا شاهد پديده معجزه آسايی باشیم: وقتی چيزی خودش، به ميل و رضای خودش کنار رفت، از خود هيچ ردپايی برجای نخواهد گذاشت. اگر به زور آن را کنار بگذاريم، ردپای آن باقی می ماند يک زخم، يک جوشگاه.»
نوشته شده توسط نیایش در ساعت 0:56 | لینک  | 

ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع ش تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با يافت ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود

     
 
 
نوشته شده توسط نیایش در ساعت 0:44 | لینک  | 

 
اگر کسي مي گويد که براي تو مي ميرد دروغ ميگويد!!! حقيقت را کسي ميگويد که براي تو زندگي مي کند
نوشته شده توسط نیایش در ساعت 22:56 | لینک  | 

 بدن وسيلة زندگي است نه جوهر آن‌. آن قدر كه ما انسانها با ظاهر جسمي خود مشخص مي‌شويم يك درخت با تنه‌اش مشخص نمي‌شود. تجربيات ما بايد مثل شاخه‌هاي درخت به ما شكل بدهد، ولي اين كار را نمي‌كند. فقط جوهرة وجودمان است كه با شرايط محيطي از بين نمي‌رود. شكسته نمي‌شود و يا در معرض ديد و بررسي ديگران قرار نمي‌گيرد. وجود داشتن‌، پرمعنا و پرمفهوم است‌: من وجود دارم‌، من هستم‌، من اينجا هستم‌، من در حال ساختن زندگي‌ام هستم و تنها من مي‌توانم كه زندگي‌ام را آن طور كه دوست دارم بسازم‌.
    هر كدام از ما انسانها در اين دنيا مأموريت خاصي داريم‌. با كمك كردن به ديگران و مهرورزي به آنان‌، باعث تكامل روحمان مي‌شويم‌. رسالت اصلي ما در اين دنيا بيدار شدن و بيدار كردن است‌. زندگي ما به منزلة يك سفر است و هدف نيست‌. منظور از بيداري‌، فعال شدن در همة ابعاد وجود و همة زواياي زندگي است‌. مانند: بيداري روحي‌، بيداري جسمي‌، فرهنگي‌، اقتصادي‌،... بيداري به زمان‌، مكان و خلاصه در يك كلام «بيداري الهي‌» است‌. در زندگي همة ما عوامل زيادي براي درگير شدن وجود دارد. مانند شغل پيدا كردن‌، اوقات فراغت‌، تأمين نيازهاي خانواده‌. با توجه به اين موارد، به دست آوردن تعادل مي‌تواند كمي مشكل باشد. هر شب حداقل سه هدف قابل دستيابي براي روز بعدمان را مشخص مکنیم. اين برنامه بسيار ارزشمند است‌. چون ذهن ما در شب و هنگام خواب فرصت پرداختن به اين برنامه يا اجراي ذهني آن را پيدا مي‌كند و به ما آرامش مي‌بخشد و نگراني ما را از بين مي‌برد. هنگام برنامه ريزي به تمام جنبه‌ها از قبيل ارتباط با خود (زماني براي تنهاييمان‌) هدفهاي معنوي و روحي (ارتباط با خدا)، هدفهاي آگاهي دهنده (مثل مطالعة كتاب‌هاي مفيد و كاربردي‌) ارتباط با ديگران (مانند سر زدن به دوستان‌) و روابط خانوادگي‌، تفريح‌، استراحت و اهداف شغلي توجه كنيم.
    هر چيزي را كه به نظر ما مانع از پيشرفت در راه رسيدن به اهداف تعيين شدة ما است‌، به طور منطقي با آن مواجه شویم.

 

نوشته شده توسط نیایش در ساعت 15:24 | لینک  | 

رؤیا، اقیانوس، آبی، آسمان، بودن، حقیقت، نیستی، مرگ، مرداب، وحشت، تنهایی...
همین اطراف،
چشمهایم گم شد
و نگاهم زیر تکرار ندیدن پوسید...

نوشته شده توسط نیایش در ساعت 23:33 | لینک  | 

 

 اگر در جاده رویاهاتان سفر می کنید ، به آن متعهد باشید .

 هیچ دری را باز نگذارید تا بهانه شود . بهانه ای مثل اینکه : " خوب ، این همان چیزی نیست که می خواستم ." بذر شکست در همین جا نهفته است . مسیر خود را بپیمایید .

حتی اگر گامهای شما نا مطمئن است ، حتی اگر می دانید می توانستید این مسیر را بهتر بپیمایید . اگر امکانات خود را در لحظه اکنون بپذیرید ، بی تردید در آینده پیشرفت خواهید کرد .

اما اگر محدودیت های خود را انکار کنید ، هرگز از آن ها رها نمی شوید . شجاعانه با مسیر خود روبه رو شوید ، و از انتقاد دیگران نهراسید و مهم تر از همه نگذارید با " خود انتقادی " فلج شوید .

خداوند در شب های بی خوابی همراه شما خواهد بود ، وبا عشق خویش اشک های شما را خواهد زدود . خداوند یار شجاعان است .

نوشته شده توسط نیایش در ساعت 1:10 | لینک  | 

نداي درون

 

اگر حقيقت درون خودت را يافته اي هيچ چيز ديگري در اين كل هستي براي يافتن نداري . حقيقت به واسطه تو عمل مي كند ، زماني كه چشمانت را باز مي كني ، اين حقيقت است كه چشمانش را باز مي كند . زماني كه چشمانت را مي بندي ، اين حقيقت است كه چشمانش را مي بندد . اگر بتواني اين را بفهمي هيچ كار ديگري نبايد بكني ؛ هر آنچه كه در حال انجام آني توسط حقيقت انجام مي شود . قدم كه مي زني ، حقيقت است ؛ به خواب كه مي روي ، حقيقت است كه استراحت مي كند ؛ سخن كه مي گويي ، حقيقت است كه سخن مي گويد ؛ سكوت كه مي كني ، حقيقت است كه سكوت مي كند .

 آرام آرام همه چيز با اين فرمول ساده شكل مي گيرد ، و آنگاه ديگر نيازي به فن نيست . زماني كه شفا يافتي ، دارو را رها مي كني . آنگاه به مثابه حقيقت زندگي مي كني زنده ، با نشاط ، خشنود ، متبرك ، آوازي درون خويشتن خودت . كل زندگي ات به عبادتي بي كلام بدل مي شود ، يا بهتر است بگوييم به نيايش ، رحمت و زيبايي اي كه به جهان مادي ما تعلق ندارد ، بلكه تابشي از نور است كه از ماوراء به تاريكي جهان ما            مي تابد . .............................................................................................................. اشو

نوشته شده توسط نیایش در ساعت 15:35 | لینک  | 

To be a friend asks that you give yourself in sacrifice to the other.Anyone who brings you closer to GOD is truly a friend.

دوست بودن مي طلبد که خودرافدای ديگري کنيد ودوست واقعي شما کسي است که شمارا به خدانزديک تر کند

 

 

  

Bear with each other and forgive whatever grievances you may have aganst one another.Forgive as the lord forgave you.Remember that friendship that is not nurtured and taken care of will rapidly die………………

یکديگرراتحمل کنيد وازچيزهائي که باعث رنجش تان شده است بگذرید.ببخشيد ، همانطور که خداوند شما رابخشيده است.ورابطهء دوستی که پرورش ومراقبت نشود به سرعت خواهد مرد..................

 

نوشته شده توسط نیایش در ساعت 15:23 | لینک  | 

نمی دانم این رودخانه بی پایان مرا تا کجا خواهد کشانید،
بسان رهگذری مات قلوه سنگ های کف رودخانه را نظاره می کنم...
خدایا دل من بی کینه است،
و من مسافر شب های مهتابم...
آرزو در من خفته است و من شبهای درازیست که بیدارم،
دلم هوس رفتن نموده است...
من یاد گرفته ام خوبی همانند آب است...
فرقی هم نمی کند اگر چشمهای من بیزاری ببیند،
دست های من خالی بمانند،
پاهای من رنجورتر از قبل سایه سبک مرا به اندام بکشد،
و فرقی نمی کند اگر هیچ کس مرا نشناسد...
من همان مسافرم با همان کوله بار! باید بروم...
نمی دانم به کجا!؟
فقط می دانم که خدایی هست که در این نزدیکی هاست.

نوشته شده توسط نیایش در ساعت 3:23 | لینک  | 

 

تلاش نکن که زندگی را بفهمی

زندگی را زندگی کن!

تلاش نکن عشق را بفهمی

عاشق شو!

و چنین است که خواهی دانست.

این دانستن حاصل تجربه توست.

این دانستن هرگز ویرانگر ان راز نیست.

هر چه بیشتر بدانی

در می یابی که هنوز چیزهای بیشتر و بیشتری باقی است تا بدانی.

 

 

نوشته شده توسط نیایش در ساعت 23:45 | لینک  | 

  

به نداي قلبت گوش بسپار.قلبت همه چيز را ميداند

 چون روح جهان را مي بيندو يك روزنزدش باز  

خواهد گشت

 

نوشته شده توسط نیایش در ساعت 14:26 | لینک  | 

آيا سقفي بالاي سرت هست؟
ناني براي خوردن
لباسي براي پوشيدن
وساعتي براي خوابيدن
داري؟آري
نامي براي خوانده شدن
كتابي براي آموختن
ودانشي براي ياد دادن
داري؟آري
بدني سلامت براي برداشتن سبد يك پيرزن
سخني براي شاد كردن يك كودك
دهاني براي خنديدن و خنداندن
داري؟آري
لحظه اي براي حس كردن
قلبي براي دوست داشتن
وخدايي براي پرستيدن
داري؟آري
پس خوشبخت هستي
بسيار خوشبخت

 

نوشته شده توسط نیایش در ساعت 14:17 | لینک  | 

گرچه شکوه کردن بیهوده است اما لب از سخن فرو بستن نیز آسان نیست. [شاید] بیهوده است، اما وقتی کسی را دوست داشتی باید ثابت قدم باشی، تا حدی که دوباره زنده کردن انسان را امکان پذیر بدانی. می توان ثابت قدم بود، سخت ثابت قدم، حتی با علم به اینکه آنچه می کنیم بیهوده است! اما نخست باید بدانیم که کارمان بیهوده است و در عین حال چنان به دنبالش باشیم که گویی نمی دانستیم...
نیت خیر خویش را به همگان تقدیم کن، آن گاه بگذر و به کار خود نیندیش! عشق بورز و عمل کن بدون کمترین چشمداشت، بی آنکه برایت مهم باشد دیگران درباره تو و عملت چه می اندیشند.

      

نوشته شده توسط نیایش در ساعت 23:19 | لینک  | 

دو دوست در بياباني در حرکت بودند.در ميانه راه بر سر موضوغي به مشاجره پرداختند.
در اين ميان يکي از آن دو دوست بر صورت ديگري سيلي زد.

آنکه بر صورتش سيلي خورده بود ناراحت شد.اما چيزي نگفت تنها بر روي شن ها نوشت.
"امروز بهترين دوستم بر صورتم سيلي زد" آنها به رفتن ادامه دادند.تا به يک برکه   رسيدندوتصميم گرفتند تني به آب بزنند.
آنکه صورتش سيلي خورده بود به درون آب پريد .اما نزديک بود که غرق شود.
دوستش فوري خود را در آب پرتاب کرد و او را نجات داد.وقتي از آب بيرون آمدند.آنکه نجات يافته بود.بر روي سنگي حک کرد. "امروز بهترين دوستم زندگي ام را نجات داد"
دوستش از او پرسيد:چرا وقتي تو را ناراحت کردم بر شن ها نوشتي اما اين بار که زندگيت را نجات دادم بر سنگ؟
او در جواب گفت:وقتي کسي ما مي رنجاند بايد آنرا بر شن نوشت تا بادهاي بخشش و گذشت آن را پراکنده و پاک سازد.
اما وقتي کسي کار نيکي برايمان انجام مي دهد بايد بر سنگي حک کنيم.تا هيچ بادي نتواند آنرا پاک کند.

ياد بگيريم دردهايمان را بر روي شن بنويسيم و شاديهايمان را بر سنگ حک کنيم.
نوشته شده توسط نیایش در ساعت 22:56 | لینک  | 

 

زندگي کردن دل و جرات ميخواهد

                 زندگي کار افراد با شهامت است

                                زندگي سفر به وادي ناشناخته هاست

                                          دست پيش بردن به سوي ستاره هاست...

نوشته شده توسط نیایش در ساعت 1:47 | لینک  | 

 

 

خداوندا؛ ما را وسیله صلح خویش قرار ده!

- آنجا که کین است؛ بادا که عشق آوریم.

- آنجا که غم است؛ بادا که شادی آوریم.

- آنجا که تفرقه است؛ بادا که همبستگی آوریم.

- آنجا که نومیدی است؛ بادا که ایمان آوریم.

- آنجا که ظلمت است؛ بادا که شادی آوریم.

- آنجا که جنگ است؛ بادا که صلح آوریم.

 

اقتباس از کریستین بوبن

نوشته شده توسط نیایش در ساعت 1:11 | لینک  | 

سلام به همه نازنینها  .نمیدونم چرا نمیتونم تو وبلاگم مطالب طولانی بنویسم.عجیبه .امیدوارم به زودی راه چاره ای پیدا کنم.
نوشته شده توسط نیایش در ساعت 21:5 | لینک  | 

خداحافظ فکرای آزاردهنده...خداحافظ احساسات

ناخوشایند ...خداحافظ نیروهای منفی درون من ...خداحافظ

رفقای نیمه راه .............  خداحافظ !

نوشته شده توسط نیایش در ساعت 23:55 | لینک  | 

همش خداحافظی.... آخه تا کی؟

بايد قبول کرد که دنيای ما دنيای خداحافظی هاست... خداحافظی از دلبستگيها...

خداحافظی از عشق...خداحافظی از نگاه يک رهگذر...خداحافظی های بی سلام... و خدا حافظی های بی کلام....

دنيای دلکندن بدون دلدادن........

 

نوشته شده توسط نیایش در ساعت 23:49 | لینک  | 

اگه آدما بدونند که چقدر فرصت با هم بودنشون محدوده محبتشون نسبت به همدیگه نامحدود نمیشه.

نوشته شده توسط نیایش در ساعت 0:42 | لینک  | 

 
هيچ كس 2 بار زندگي نمي كند
روزي 2 بار به اين نوشته نگاه كن !!!
آفتابگردان دنبال خورشيد مي گشت ، ناگهان ستاره اي
چشمك زد..آفتابگردان سرش را پايين انداخت
آري...گلها هيچ وقت خيانت نمي كنند
درها را ببند ، پنجره ها را هم ، پرده ها را بكش ، درزها را بگير، روزنه ها را هم ...
او هميشه آنجا ايستاده است ، آن طرف خيابان ، روبروي خانه ات ، تو را مي پايد..
مي روي و مي آيي...مي خوابي و بيداري...
و او چشم از تو برنمي دارد . كمين كرده است و منتظر است ،
منتظر يك آن ...يك لحظه ...يك فرصت...
تا اين در باز بماند و اين پنجره نيمه بسته ...
منتظر است ، منتظر يك روزن ...يك رخنه ....
او شيطان است ......
دنيا آنقدر وسيع است كه براي همه مخلوقات جايي هست ، به جاي آنكه جاي كسي را بگيريد تلاش كنيد جاي واقعي خود را
پيدا كنيد!!
اشخاصي كه به اجبار مي كوشند جالب باشند بيشتر از همه نفرت انگيز مي شوند!!
شما هركس و هر چيز هستيد ، شناسنامه اي صريح تر و صادق تر از زبان خويش در
دست نداريد
پل ها را خراب نكنيد ، از اينكه مجبور خواهيد شد چند بار ديگر از همان رودخانه عبور كنيد متعجب خواهيد شد ...
موفقيت روي ستونهاي شكست شكل مي گيرد
به چيزي كه گذشت غم نخور ، به آن چيزي كه پس از آن آمد
لبخند بزن !!
لبخند ارزانترين راهي است كه مي توان توسط آن، نگاه را وسعت داد
وقتي ناراحتيد از اينكه به چيزي كه مي خواستيد نرسيديد ،
محكم باشيد و خوشحال....
خداوند در فكر چيز بهتري براي شماست...
مشكلات مانند دست اندازهاي جاده اند
كمي از سرعتتان كم مي كنند اما از جاده صاف بعد از آن لذت خواهيد برد ، زياد روي دست اندازها توقف نكنيد
به حركتتان ادامه دهيد....
چه بسيارند كساني كه به هنگام غروب ، از غصه ناپديد شدن آفتاب چنان مي گريند كه ريزش اشك ها مانع از ديدن ستارگان مي شود
تاريكترين لحظه شب ، لحظه قبل از طلوع آفتاب است.
به اوج رسيدن دشوار است اما در اوج ماندن دشوارتر
جرا كه نهايت اوج ، نخستين مرحله سقوط است.
همه مي خواهند روي قله كوه زندگي كنند اما تمام شاديها و پيشرفتها وقتي رخ
مي دهد كه در حال بالا رفتن از كوه هستيم..
بيائيد ساده باشيم
چه در باجه يك بانك ، چه در زير درخت
نوشته شده توسط نیایش در ساعت 23:6 | لینک  |