تبليغاتX
safare b enteha
یک لحظه آرامش

   گفتگو با خدا:
در رویاهایم دیدم که باخدا گفتگو میکنم. خدا پرسید پس تو میخواهی با من گفتگو کنی ؟ درپاسخش گفتم اگر وقت دارید خدا خندید وقت من بی نهایت است. در ذهنت چیست که میخواهی از من بپرسی؟ پرسیدم چه چیز بشر شما را سخت متعجب ساخته  خدا پاسخ داد کودکیشان اینکه انها از کودکیشان خسته می شوند و عجله دارند که بزرگ شوند
بعد دوباره پس از مدتها ارزو میکنند که کوچک باشند. اینکه انها سلامتی خودشان را از دست میدهند تا پول به دست اورند و بعد پولشان را از دست میدهند تا دوباره سلامتی خود را به دست اورند اینکه با اضطراب به اینده نگاه میکنند و حال را فراموش میکنند بنابراین نه در حال زندگی میکنند نه در اینده اینکه انها به گونه ای زندگی میکنند که گویی هرگز نمیمیرند و به گونه ای میمیرند که گویی هرگز زندگی زندگی نکرده اند .دستهای خدا دستانم را گرفت برای مدتی دوباره سکوت کردیم  ومن دوباره پرسیدم به عنوان یک پدر میخواهی کدام درس زندگی را فرزندانت بیاموزند؟ او گفت بیاموزند که انها نمی توانند کسی را وادار کنند که   عاشقشان شود همه کاری که  انها میتوانند بکنند این است که اجازه دهند که خودشان دوستت داشته باشند. بیاموزند درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند.
بیاموزند که فقط چند ثانیه طول میکشد که زخمهای عمیقی در قلب انان که دوستشان داریم ایجاد کنیم اما سالها طول میکشد تا ان زخمها را التیام بخشیم . بیاموزند که ادمهایی که انها را دوست دارند فقط نمیدانند چگونه احساساتشان را بیان کنند. بیاموزند که 2 نفر میتوانند به 1 تقطه نگاه کنند اما انرا متفاوت ببینند. با خضوع گفتم از شما به خاطر این گفتگو متشکرم. ایا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند. خدا لبخند زد و گفت فقط بدانند که من اینجا هستم همیشه.....................
              
نوشته شده توسط نیایش در ساعت 23:15 | لینک  | 

دوستای نازنینیم خوشحال میشم نقاط ضعفمو گوشزد کنید و هر از چند گاهی کامنت بزارید.در ضمن این مطالب قبلا تو وبلاگی که در پرشین بلاگ داشتم با عنوان http://sadaf_eter2286.persianblog.com/ درج شده بودو تجربه اول من در وبلاگ نویسی بوده، حالا اون وبلاگ حذف شده لطفا برای دنبال کردن مطالب در صورت تمایل به وبلاگ فوق مراجعه کنید.                 به امید دیدار
نوشته شده توسط نیایش در ساعت 22:45 | لینک  | 

موزیک گوش میدم..هزار بار..بی ربط بیربط ...  .عربی..ایرانی..انگلیسی..فرانسوی..ایتالیائی...به هر زبونی فقط یک چیز رو میشنوم .... خسته شدم..چرا امسال تموم نمیشه ........... د...تمام سعی ام رو میکنم که به اطرافم درست نگاه کنم و خوب ببینم و بهترین تصمیم رو بگیرم...

بارون میاد ....
بارون میاد ....
تا صبح بیدار بودم

به یاد دوران دانشجوئی

دانشجو که بودم،وقتی خیلی دلتنگ میشدم ...از دانشگاه تا خونه پیاده میومدم..تو سرما تو گرما .... گاهی تنها ..گاهی هم با الهام دوستم .... خوب یادم هست که گاهی از شدت خستگی از سر کوچه تا دم خونه برام یه راه طولانی بود ! ......یادمه هر از جند گاهی منزل یکی از دوستان دور همی داشتیم.یادمه تو یکی از اون جلسات عجیب ..بحث درباره سفر بود .به من که رسید از من پرسیدند : اگر قرار بود به سفری طولانی و عجیب و سخت بری و در اون سفر به آب و غذا نیاز نداشتی...بیشتر از هر چیزی چه میخواستی؟....یادمه که حتی یک لحظه هم مکث نکردم ! گفتم : یک همراه خوب و استوار که با عشق راه رو با هم طی کنیم ....یکی بهم خندید..یکی بهم زل زد ..یکی رفت تو فکر...یکی پرسید : همراه خوب یعنی چی ؟ اینبار یکم فکر کردم : یعنی کسی که در طول سفر برای من نجنگه ..برای ما بجنگه ..برای هدف من جلو نره..برای هدف ما جلو بره ..یعنی کسی که به همسفرش دست همراهی بده و تا جایی که سفر جاریه ..ما باشه نه من ...قوت قلب باشه و انگیزه سفر......

نوشته شده توسط نیایش در ساعت 22:33 | لینک  | 

حدوداي ساعت 11.30 ديشب سكته مغزي كردم و در سن ۲۴ سالگي مٌردم.تا اومدم به خودم بجنبم ديدم کار از کار گذشته نه همسری دارم نه بچه اي نه ... خودم هستم و خودم . 

  الان که نميدونم ساعت چنده  منو آوردن اين دنيا ، دنياي غريبيه نميتوني بگي چطوريه  يعني مشابه نداشته که  بتوني مثال بزني. 

منتظر بودم که حساب وكتابمو بكنن ببينم چه كاره ام   .يک جورايي دل آدم ميلرزه .دو سال در همين حالت گذشت . من هنوز بين جهنم و بهشت بودم جائي که  بهش ميگن برزخ تکليفم هنوز مشخص نبود و هنوز دلم مثل سير و سرکه ميجوشيد  .ديگه اينجا نه ميتوني فرار کني نه ميتوني به کسي رشوه بدي نه ميتوني دروغ بگي نه دم کسي رو ببيني ونه ......... کارهاي که تو دنيا ميکرديم رو بکنيم . البته تو اين مدت  من تنها نبودم لحظه به لحظه آدمهاي جديد مي اومدن همه باتعجب همديگرو نگاه ميکردن و رد مي شدن اونجا کسي قدرت حرف زدن نداشت فقط مي بيني و مي شنوي خلاصه جاتون خالي من که خيلي ترسيده بوديم دل تو دلم نبود که يک دفعه صدا زدن  خانم درویش

لرزان لرزان رفتم جلو گفتم سلام با من بوديد ؟! يک حوري بهشتي اومد جلو  نامه اعمالم  رو گذاشت کف دست چپم . بازش کردم  اي واي ي    تمام مو به مو  کارهائي که کرده بودم توي اون نوشته بودنند تازه يادم افتاد وقتي که ميگن جد و آبادت مياد جلوي چشمت يعني چي  . من در تعجب بودم اينها رو کي با اين دقت ثبت کرده حتي يکي رو هم محض رضاي خدا جا ننداخته جلل الخالق آدم شاخ در مياره !! ديدم بابا وضعم خيلي خرابه هي مي خواستم راه فراري پيدا کنم بعد به خودم گفتم آخه کجا برم ؟ اينجا که جايي رو نميشناسم ؟   بعدش هم پشت سرم دو تا نگهبان بودند که انگار 60 ساله پرورش اندام کارميکنن ! 

سرتون رو درد نيارم امر کردن که  بعد از خواندن نامه اعمالت اگر صحبتي داري بگو . من که لال  شده بودم و هيچ حرفي براي گفتن نداشتم فقط توي دلم گفتم  آيا ميشه ما رو با اين همه گناه ببخشند ؟! توي همين فکر بودم که صدايي گفت ببريدش جهنم . منو ميگي برق ازکلم پريد تمام بدنم مي لرزيد اون دو تا غول دستم رو گرفتن  گفتن راه بيفت  گفتم جون مادرت تون هر چي بخواهيد بهتون ميدم يادم اومد که من که آخه هيچي ندارم نه پول نه خونه  نه مقام  هيچي .... پس التماس بي فايده بود  . تا نيمه هاي راه رفتم  هي برمي گشتم و پشت سرم رو نگاه ميکردم شايد کمکي برسه ديدم نه هيچ خبري نيست ! راستي راستي جهنمي شديم رفت . توي همين حال بودم که صداي جذابي از پشت سر بلند شد . صبر کنيد !!!!

چه ميخواهي اي بنده من ؟ چرا هي بر ميگردي و به عقب نگاه ميکني ؟

من با ترس و لرز عرض کردم هيچي قربان من شنيده بودم که ميگفتند شما رحمان و رحيم هستيد به همين علت بر ميگشتم تا شايد نظرتون عوض بشه و من رو ببخشيد و به جهنم نبريد .

صداي خنده قشنگي تمام فضا رو پر کرد  و فرمود  : اي بنده من به دليل اينکه هيچ گاه از رحمت ما غافل نشدي و حتي در اين زمان به فکر رحمت و کرم من  بودي تو رو  بخشيدم .

من رو ميگي انگار  از خوشحالي  داشتم پرواز ميکردم سر به سجده گذاشتم و از اين همه بزرگي و کرم خداوند تشکر کردم . 

نوشته شده توسط نیایش در ساعت 22:32 | لینک  | 

تصمیم گرفتم آدم معنوی بشم .

معنويت داشتن به اين معنا كه بفهمم نبايد به مسائل كوچك بهاي زيادي بدم و بهش خیلی فکر کنم

  •  بايد الگوي تمام زندگي ام را تغيير بدم

اگر از خيلي چيزها به خاطر خودشان لذت ببريم، سرزنده هستیم  . البته ، زندگیمون هميشه در خطر و هيجان هست . اما زندگي بايد همينجوری باشه . خطر بخشي از اون باشه . هر لحظه ي زندگي همراه با خطره . شايد ندونیم.. حتي در نفسي كه فرو مي بريم و بيرون مي آریم  ، خطر وجود داره . هنگام بازدم ، کی مي دونه كه نفس دوباره بر میگرده يا نه ؟ مشخص نيست ، تضميني وجود نداره .

بس باید  شهامت عشق ورزیدن رو داشته باشیم و همیشه طوری زندگی کنیم که گوئئ در آخرین لحظه عمرمون به سر می بریم و افسوس گذشته رو نخوریم.اگه به دیدار دوستی میریم ، اون دیدار را دریابیم .کسی چه میدونه شاید فرصتی دیگه نباشه ، باید همیشه آماده رفتن باشیم ...

نوشته شده توسط نیایش در ساعت 22:31 | لینک  | 

سرم درد میکنه.تنهام.جز خدا کسی دور و برم نیست.صدای موسیقی رو تا آخرین حد بلند کردم.منم دارم میلرزم.نمیدونم از سرما دارم میلرزم یا از اضطراب.سرم سنگین شده.انگار همهء دنیا دور سرم میچرخه.دارم لورنا گوش میدم.
تلفن زنگ میزنه،برنمیدارم.حوصله حرف زدن با هیچکس رو ندارم.
دیشب تا صبح بیدار بودم و به شدت خسته ام.حالم میخواد بهم بخوره.تمام تنم درد میکنه.دستام شده مثل یه تیکه یخ،سرد سرد،مثل دستای مرده.
برادرم نگرانه که من همهء روز رو باید تنها باشم.دلم میخواد تنها باشم.از نگاهای کنجکاوشون خسته شدم.از این سؤال مسخره که چرا چیزی نمیخوری؟چرا حالت بده؟خسته شدم.
دلم میخواد داد بزنم سرشون و بگم به شما چه؟چرا انقدر ازم سؤال میکنید؟نمیخوام بخورم،میخوام بمیرم.برای مرگمم باید از شما اجازه بگیرم؟
دلم میخواد برم یه جایی که هیچکس منو نشناسه.هیچ کس ازم هیچ سؤالی نپرسه.هیچکس کاری به کارم نداشته باشه.بذارن به حال خودم باشم.
دلم میخواد برف بباره.دلم برای راه رفتنای بی مقصدم زیر برف تنگ شده.دلم میخواد راه برم و برف بخوره توی صورتم.دلم میخواد پاهام تا زانو توی برف فرو بره و انگشتام از سرما بی حس بشن.دلم میخواد یه کلبهء برفی درست کنم وسط یه جنگل بزرگ ِ پر از برف.بعد تنهای تنها برم توی اون کلبه و آروم دراز بکشم و خیره بشم به سقفش و منتظر بمونم تا کم کم مرگ بیاد و من رو سوار اسب سفیدش بکنه و چهارنعل از زمین دور بشه و بره توی آسمون.من محکم بغلش کنم و اون همینطور بالا و بالاتر بره تا دیگه هیچ اثری از زمین دیده نشه.
هیچوقت توی زندگیم انقدر خسته نشده بودم.

تمام دیشب رو فکر میکردم.قلبم انقدر تند و با شدت میزد،که احساس میکردم الان قفسه سینم رو میشکونه و میپره بیرون.
به این نتیجه رسیدم که من نمیتونم بدون عشق زندگی کنم،ولی با عشق هم نمیتونم،آخه عشق تو این دنیا برای هیچکس مفهومی نداره.اینجا زندگی اونقدر مسخره نیست که کسی بخواد با عشق روزگارش رو بگذرونه.
اینجا اگه بخوای از عشق حرف بزنی بهت میگن،برو بچه جون!گشنگی نکشیدی که عاشقی از یادت بره.
پس بهتره که اصلاْ زندگی نکنم.انگار عشق فقط یه قصهء قدیمی ِ و انگار من یاد نگرفتم که نمیشه توی قصه ها زندگی کرد.من زیادی رومانتیکم.زیادی رؤیایی فکر میکنم. نمیدونم که همهء شاهزاده های سفید پوش مردن.نمیخوام باور کنم که دیگه هیچ شاهزاده ای نیست و هیچ اسب سفیدی باقی نمونده که بخوام باهاش از اینجا برم.من فکر میکنم زیبای خفته وجود داره.فکر میکنم عشق میتونه حتی مرده رو زنده کنه.مثل سفید برفی که با بوسهء شاهزاده از خواب مرگ بیدار شد.نمیتونم باور کنم که سیندرلا یه قصه س.پری ِدریایی وجود نداره.من هنوزم وقتی کنار دریا میرم چشم از دریا برنمیدارم که وقتی پری دریایی سرشو از آب میاره بیرون بتونم توی همون یه لحظهء کوتاه ببینمش.
برام مهم نیست که بهم میخندن.مهم نیست که درباره من چی میگن.من همهء این قصه ها رو باور دارم.من نمیخوام توی دنیایی زندگی کنم که نه پری دریایی داره،نه سفید برفی،نه سیندرلا، نه شاهزاده و نه عشق.
من از دنیای بدون عشق متنفرم.از آدمایی که مثل ماشین از کنار هم عبور میکنن،از روی عادت به هم سلام میکنن،از روی عادت میخندن،از روی عادت زندگی میکنن متنفرم.
دلم میخواد برم و توی قصه ها زندگی کنم.اونجا که دنیا رنگی و قشنگ و پر از مهربونیه.اونجا که تو رو به خاطر عاشق بودن سرزنش نمیکنن.اونجا که همیشه خوبی و عشق و مهربونی برنده س،و آخر قصه ها همیشه خوب تموم میشه.اونجا که حتی قویترین طلسمها با نیروی جادویی عشق باطل میشه.دلم میخواد برم تو قصه ها زندگی کنم. از نفس کشیدن توی این هوای مسموم متنفرم.میخوام بگم  
خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا    دلم برای تک تک روزهای گذشته ام تنگه...دلم تنگه...
نوشته شده توسط نیایش در ساعت 22:29 | لینک  | 

خود را باور کن
گاه آسان نيست که خندان با جهان روبرو شوی، هنگامی که
دلی پر درد داری.
شهامتی بس بزرگ می خواهد،
بازگشت به خويشتن ودست يافتن به نيروی درون.
و بدان که فردا روز ديگری خواهد بود با رهاوردی نو،
اگر بتوانی بردبار بمانی و فردا را ببينی...
از نو آدمی خواهی شد،
پر توان تر،
با درک افزون،
و به خود می بالی که به اين بردباری توانا بوده ای.


کتی اوبارا     / روزگاری بهتر از راه می رسد
نوشته شده توسط نیایش در ساعت 22:27 | لینک  | 

 

اول خط سلام !‌

 

در حال حاضر نمي دونم خوشحال باشم يا ناراحت ؟‌بخندم يا گريه كنم ؟ شنيديد كه مي گن سكوت فرياد بلندي است كه شنيده نمي شود ؟ سكوت من هم همين معني رو داره ولي تا كي نمي دونم ...

 

 از اینجا به بعد رو دارم به تو می گم : تو هر اتفاقی هم که برات افتاده .. میدونم که برات مهمترین اتفاق زندگیت است و وقتی یادت می افته دل کوچیکت می گیره ولی قبول کن که هر اتفاق هم جنبه مثبت داره هم جنبه منفی . جنبه مثبتش اینه که به ما درسی می ده که به خودی خود منحصر بفرد است و یک تجربه ارزشمند حساب میشه و باعث میشه که یه جور هایی واکسینه بشیم ... تا در آینده اون اتفاق و یا اتفاقات مشابه برامون تکرار نشه .. جنبه منفی اش هم اینه که بهمون غم می ده و برامون یاد آوریش غصه داره .... ولی قبول که زندگی همیشه اونجور که ما می خواهیم نیست .. اینکه تو قصه ها میشنویم شاهزاده رویایی با پرنسس زیبا به خوبی و خوشی تا آخر عمر در کنا هم موندند مال همون دنیای قصه است . تو واقعیت اینجوری نیست .. اصل زندگی هم همون لحظه های سختی هستند و خوشی ها زنگ تفریح حساب میشن .. اگه تو بخواهی مبارزه طلبی ات رو از دست بدی دیگه چی برات می مونه که بخواهی باهاش زندگی کنی ؟ تو باید و باید بلند شی و دوباره شروع کنی حتی اگر سخت باشه ..

زندگی یک آواز است ... آن را زمزمه کن

      زندگی یک منظره است ... آن را نقاشی کن

               زندگی یک موسیقی است ... با آن برقص

                                زنگی یک بازی است .. آن را بازی کن

                                              زندگی یک لحظه شاد است .. آن را با دیگران قسمت کن

 دوست بدار و دوست بدار اول خودت رو بعد دیگران رو ... حق تو و همه ما است که خوشبخت زندگی کنیم و به خواسته هامون برسیم . پس برای گرفتن سهمت از زندگی تلاش کن .. تسلیم نشو .

تا بعد که ببینمت می سپرمت دست خدای آسمون .. ای مهربون

                                           این هم یه شعر زیبا از شل سیور استاین

نوشته شده توسط نیایش در ساعت 22:23 | لینک  | 

چشماها کورند. انسان بايد به درون دل نظر کند.
                                    بنابراين.چشمها را باور نکن.
                                                                   دل را باور کن.
                                                                      و يادت باشد که از دريچه دل نگاه کني
                                                                              
                                                   انگاه چيزهاي باور نکردني را خواهي شناخت
                                                         
                                                                 تا کسي ان باور نکردني را نشناسد
                                                                                              هيچ چيز را نشناخته است!!
نوشته شده توسط نیایش در ساعت 22:22 | لینک  | 

آیا هرگز با خود گفته ای که

<<حیات بدبختی است >>

چه نیازی به این همه ستاره است ؟

نه، این حیات ،حیات حقیری نیست !

این انسان است که خالق حقارت است !

زندگی همین چیزهای کوچک است.

و اگر به چیزهای بزرگ دل ببندی ،

زندگی را از دست داده ای!

زندگی نوشیدن فنجان چای،

زندگی وراجی با دوست صمیمی است.

زندگی گام زدن در پگاه ،

زندگی ماندن و جایی نرفتن است.

پیمودن راهی در تنهایی ،

می توانی در نیمه راه ، یا از هر نقطه راه باز گردی!

زندگی چیدن سفره است برای آنکه دوستش داری،

و نیز برای خود

همین کارهای<< کوچک>>

کارهای بسیار<< کوچک >>

سلامی به غریبه ای...

خود زندگی است

نوشته شده توسط نیایش در ساعت 22:21 | لینک  | 

خدايا به دستان سرد من بنگر كه قادر به نوازش چهره ات نشده است... خدايا به پاهاي بي تابم نگاه كن كه توان رسيدن به تو را ديگر ندارد... خدايا به چشمانم نگاهي بينداز كه از كثيفي دنياي بي وفايي تاريك شده... خدايا پاروي شكسته قايق خيالم را بنگر كه در پي رسيدن به تو از خاري خرد شده... خدايا گم شده ام... كاش دستان مهربانت را به من مي دادي تا با هم بر روي ساحل روياها بازقدم برداريم
نوشته شده توسط نیایش در ساعت 22:19 | لینک  | 

سعي کن هميشه تنها باشي زيرا تنها به دنيا آمده اي و تنها از دنيا خواهي رفت  *بگذار خانه عشقت خالي از وجود کسي باشد زيرا اگر عشق در آن منزل کرد به ويرانه هايش هم رحم نخواهد کرد *بگذار عظمت عشق را درک نکني زيرا آنقدر عظيم است که تو و هستي تو را نابود خواهد کرد * بگذار خانه عشقت خالي از وجود کسي باشد ،خالي .....از.....وجود.....کسي.............
اما  اگر  روزي رسيد که عاشق شدي تنها يک نفر را دوست داشته باش ..........

بخور ،بخواب،بخند ،اشک بريز ،قدم بردار و حتي ...بمير .....تنها و تنها براي يک نفر..........

بگذار عشقي داشته باشي پاک و آرماني ،پا.....ک.....و.....آ.....ر.....ما.....ني ..........

نوشته شده توسط نیایش در ساعت 22:18 | لینک  | 

دوستای گلم به خاطر یه سری مسائل مجبور شدم از پرشین بلاگ به بلاگفا نقل مکان کنم و مطالب اونجا رو به لینک جدید انتقال بدم.ممنون از اینکه به ما سر میزنید. 
نوشته شده توسط نیایش در ساعت 22:16 | لینک  |